تبليغاتX
پسرم سپهر



























پسرم سپهر


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت توسط مامان سپهر|

طی چند روز گذشته به خونه جدید اسباب کشی کردیم

هرچند کمک داشتیم ولی پروژه سختی بود با وجود یک بچه ۲۲ ماهه کنجکاو

شاید هر کارتن را چند بار بسته بندی می کردیم چون قبل از بستن در کارتن ، سپهر محتویاتش را می ریخت بیرون

اول بابت اینکه وسیله ای را جمع می کردیم ناراحت می شد و گریه می کرد ولی وقتی می گفتیم می بریمش خونه جدید ،خوشحال می شد و می گفت خونه جديد آسانسور داره!!!

روز اسباب کشی ، کارگرها هر وسیله ای را که می بردن میومد گزارش می داد که فلان چیز را بردن!

اینقدر این کار را کرد که یکی از کارگرها گفت :" ما وقتی بچه بودیم اگه خودمون را هم می بردن چیزی نمی گفتیم ولی بچه های این دوره زمونه چقدر دقت دارن!"

اتاق جدیدش را خیلی دوس داره ، امیدوارم بتونم عادتش بدم که تو تخت خودش بخوابه

به زودی عکس از اتاقش می ذارم

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت توسط مامان سپهر|

چقدر میگن به بچه دروغ نگین

سپهر داره با کلیدهای خونه و ماشین بازی می کنه که متوجه میشم کلید ماشین  دیگه دستش نیست

هرچی می گردم پیداش نمی کنم

ازش می پرسم: سپهر جان کلید ماشین را کجا انداختی؟

سپهر در کمال آرامش: قارقاری برد بچش!!!!(یعنی کلاغه برای بچش برد) و بدون اینکه توجهی کنه میره دنبال بازیش

یادم میاد پدربزرگش وقتی چیزی را ازدستش قایم می کرد می گفت قارقاری برد برای بچش

**************

پسر کو ندارد نشان از پدر

سپهر از بس جاروشارژی را زمین زده ، گوشه پایینش شکسته ولی بیچاره هنوز کار می کنه

دیشب آورده برای باباش توضیح میده که

"بابایی دارو شارژی شکسته ، پیچ گوشتی بده تا درست کنیم و اشاره می کنه به جای پیچ!!!!"

*************

لالایی

بعد از کلی کلنجار رفتن سپهر را می برم تا بخوابونم، شروع می کنم به لالایی خوندن و سپهر داره شیر میخوره

لالا لالا گل پونه                       باباش رفته در خونه

یه دفعه بلند میشه و به باباش که جلو تلویزیون دراز کشیده اشاره می کنه و میگه :بابا تلبیزون می بینه""

یعنی بابا نرفته در خونه!!!

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت توسط مامان سپهر|

هدف :جاروبرقی

سپهر : مامانِ....مامانِ اَخ (اشاره به یه چیز خیلی ریز روی فرش)

من : باشه عزیزم جمعش می کنم

سپهر : نه دائو آگا دپهر (جارو را بده به آقا سپهر تا جارو کنه)

***********************************

هدف : تی

سپهر : مامانِ....مامانِ آبو دخ (اشاره به آب سرد کن یخچال)

من : کمی آب تو لیوان می ریزم و میدم دستش

سپهر: یه کم می خوره و بقیش را می ریزه روی سرامیک آشپزخونه

سپهر : مامانِ....مامانِ تی

***********************************

هدف : آب بازی در دستشویی

سپهر : مامانِ پی پی دسشویی(اشاره به دستشویی)

من : پس از وارسی پوشک معلوم میشه پوشک خشک خشکه

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت توسط مامان سپهر|

امسال دومین بهاریه که سپهر عزیز کنارمونه(خدایا شکرت)

تا سال قبل برای تفریح، جاهای دنج و آروم را انتخاب می کردیم ولی حالا پارکی می ریم که اسباب بازیهاش مناسب سپهر باشه

 

بیشتر وقتمون تو محوطه بازی می گذره و البته کنار حوض های آب

و افسوس می خوريم چرا زاینده رود آب نداره تا پسر عاشق آب ما، رودخونه صبور و زلال نصف جهان را ببینه

خونه ما همیشه آروم بود و صدایی ازش بیرون نمی رفت ، همسایه ها می گفتن : نمی فهمیم کی هستین و کی نیستین ولی حالا ناخودآگاه صدای من وبابایی هم بلند شده

صبح ها با اينکه تو خواب شیرینی ، بابایی که صدات می کنه بیدار میشی و تو همون حالت خواب با من بای بای می کنی و من دلم می گیره بابت اینکه صبح زود اذیت میشی و بازم خوش اخلاقی!!!

به محض اينکه سوار ماشین میشی ، درها را از تو قفل میکنی و ما باید مواظب باشیم تنهایی تو ماشین گیر نکنی

خیلی از کلمات را تکرار می کنی ، بعضیاش را می نویسم تا هیچ وقت یادم نره ، گاهی به گوش هام شک می کنم وقتی بعضی کلمات را ادا می کنی

مامان - مامایی ...... مامان

بابایی ...... بابا

بابااوم....باباجون

مامان اوم....مامان جون

آگا.... آقاجون

دعید...سعید

امین

عمه

عم... عمو

اموم... حموم

دپهر... سپهر

گابو... چاقو

منیر... پنیر

هنی ... هندوانه

گربک..... گرمک

دیب.... سیب

کمک (باکسره)--- کشکمش

گوغ .... دوغ

ما...ماشین

دمپا... دمپایی

آگاپيرپير..... پيرمرد

ب(باکسره)--- بره -هرچیزی را که نمی خوای میگی بره

ممو.... ممنون

و خیلی کلمات دیگه که الان یادم نیست

اسم و فامیلت را بلدی و وقتی ازت بپرسن جواب می دی

ده بیس سی چل را می خونی

تاب تاب عبایی

يک دو سه پنج شش

عاشق شعر آقا پليسی و گاهی تو ماشین از اول تا آخر من باید این شعر را بخونم ، همینطور موقع خواب

گوشی تلفن را بر می داری و میگی بابایی یا مامانی بیــــــــــــــــــا(همینوطری کشیده ادا میکنی)

ببعی ، بز ، گربه ، هاپو ، غورباقه ، قوقولی ، جوجو ، قارقار، شیر ، میمون را می شناسی

خدايا شکرانه اين همه نعمت را نمیتوان به جا آورم ، حداقل یادش را از من مگیر .

ماشاالله - لاحول و لا قوه الا بالله

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت توسط مامان سپهر|

عزیز دلم به مناسبت یک سالگیت یه جشن کوچیک و خودمونی گرفتیم که چند تا از عکساشو اینجا می ذارم

در پایان یک سالگی

خیلی خوب راه میری

۶ تا دندون داری ( ۴ تا پایین و ۲ تا بالا)

ماما - بابا - آبه (با فتحه به معنی اب می خوام )- بده (وقتی چیزی را می خوای میگی)- ددت(دست دست )و کلمات تصادفی هم زیاد میگی

گوشی تلفن را برمی داری و حرف می زنی و فکر می کنی که حتما موقع حرف زدن باید راه بری

دست و پای خودت را می شناسی

بخاری - ماشین لباسشویی - ساعت - چرخ - موتور و ماشی خودت - تاب و خیلی از وسایل خونه را می شناسی

محتویات کشو ها را بیرون می ریزی و گاهی هم که می خوای جمعشون کنی جابجا وسایلو می ذاری و من کلی دنبال وسایل می گردم

دیگه فعلاچیزی یادم نیست

ان شاالله همیشه سلامت و شاد باشی پسر خوشگلم

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت توسط مامان سپهر|

امروز یه حس خاصی دارم احساس یک مادر یک ساله

پسر عزیزم ساعت ۸:۳۵ دقیقه صبح بدنیا میای

پارسال تو همچین دقایقی داشتم درد می کشیدم ولی عجب درد شیرینی بود

واقعا درد هم شیرین میشه؟؟ بله وقتی نتیجش یه گل پسر نازی مثل تو باشه شیرین میشه

خدایا از صمیم قلبم به خاطر این لطفی که بهمون کردی ممنونم

با بدنیا اومدن سپهر نعمت را به ما تمام کردی  خدایا ممنونم

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت توسط مامان سپهر|

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت توسط مامان سپهر|

بعد از بازگشت از مشهد روزهای سختی داشتیم .

پسر عزیزم برای اولين بار بيمار شدی و خیلی هم طول کشيد تا خوب بشی

همزمان هم رزوئلا گرفتی و هم اسهال شدی،۵ بار دکتر رفتی و وزن کم کردی ، حدودا یک ماه طول کشید تا خوب شدی.خلاصه که خیلی بهمون سخت گذشت،خدا هیچ بچه ای را مریض نکنهآمین

ولی خب روزای خوش هم داشتیم و هر روز ما را با شیرین کاریهات خوشحال می کنی

بدون کمک می ایستی و چند قدم راه می ری

۴تا دندون داری(۳ تا پايين و یه دونه بالا) و همین روزاس که ۲ تا مروارید دیگه هم سر بزنه بیرون

بابا را خیلی خوب و هدفمند میگی

به من میگی آمما

وقتی می خوای بری پارک می گی آبوآ چون فواره حوض پارک را بهت نشون دادن و گفتن آبو

کلمات تصادفی هم زیاد می گی

 دوربین را که می بینی به سمت دوربین میای و من دیگه نمی تونم راحت و زیاد ازت عکس بگیرم

از مبل کنار اپن تو چند ثانیه بالا می ری و می ری روی اپن می شینی

خلاصه که خیلی شیطون شدی و باید حسابی مراقبت باشم

تا چند روزه دیگه ۱۱ ماهه می شی

خدا را به خاطر لحظه لحظه اش شکر میکنم

عکس در ادامه مطلب

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت توسط مامان سپهر|

هفته گذشته خدا خواست و امام رضا هم طلبید و من و شما و بابایی در اولین سفر سه نفرمون به پابوس امام رضا رفتیم . بدین ترتیب اولین مسافرت زندگی دردونه من مشهد بود .

از کارهایی که جدیدا یاد گرفتی

دس دسی کردنه و بشگن زدنه که فقط اداشو درمیاری و انگشتای کوچولوت نمی تون صدایی تولید کنن

۱۰-۱۵ ثانیه می تونی بدون کمک بایستی

وقتی بابایی نماز می خونه مخصوصا وقتی قنوت می ره فکر می کنی باهات شوخی می کنه و کلی میخندی آخه بابایی موقع شوخی گاهی صلوات و  الفاظ نماز را به زبون بچگونه برات می گه


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت توسط مامان سپهر|


آخرين مطالب
» آتلیه
» خونه جدید
» روز کودک مبارک
» تلاش برای رسیدن به هدف
» دومين بهار
» تولد یک سالگی
» یک سالگیت مبارک دلبندم
» یلدا مبارک
» روزهای سخت
» اولین سفر